چرا اینقدر خشن.. چرا اینقدر در گیر فلسفه .. چرا اینقدر خشک ..نمی دانم ..فقط میدانم این مریم ان مریم عاشق پیشه و شیطان و پر حوصله نیست ... نوشته هایم دیگر آنگونه نیست که بود.. نمی دانم چگونه بودند .. چه نامی داشتند .. کودکانه .. پر احساس .. پر شور ..به یقین نمی دانم ... شاید این دنیای مجازی را سرد یافتم .. شاید دنیای حقیقت رخصت نمی داد .کوتاه نوشتن زیباست ولی مریم دنیای حقیقی کلامش اینقدر ایجاز ندارد .. وراج است .. و گاه گداری چون دیوانه ها به فکر میرود ... کلی هم عقیده دارد و آرزو..

-------------------------

در انبوهی اسرار مرا یافت

بار دگر ان دلبر عیار مرا یافت

سرمست همی گشت و به بازار مرا یافت

پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید

بگریختم ، از خانه خمار مرا یافت

بگریختنم چیست ؟ کزو جان نبرد کس

پنهان شدنم چیست ؟ چو صد بار مرا یافت

گفتم که : در انبوهی شهرم که بیابد ؟

آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت

ای مژده ! که آن غمزه غماز مرا جست

وی بخت ! که ان طره طرار مرا یافت

دستار ربود از سر مستان به گروگان

دستار به رو گوشه دستار مرا یافت

من از کف پا خار همی کردم بیرون

آن سرو دوصد گلشن و گلزار مرا یافت

از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند

وان بلبل و آن نادره تکرار مرا یافت

من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله

امروز مه اندر بن انبار مرا یافت

از خون من آثار به هر راه چکیده ست

اندر پی من بود به اثار مرا یافت

چون اهو از ان شیر رمیدم به بیابان

آن شیر ، گه صید به کهسار مرا یافت

آن کس که به گردون رود و گیرد اهو

با صبر و تانی و به هنجار مرا یافت

در کام من این شست و من اندر تک دریا

صاید به سر رشته جرار مرا یافت

جامی که برد از دلم آزار به من داد

آن لحظه که ان یار کم ازار مرا یافت

این جان گران ، جان سبکی یافت و بپرید

کان رطلف گران سنگ سبکبار مرا یافت

امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار

کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت

«

مولانا »

/ 0 نظر / 19 بازدید